تبليغاتX
.:: درد دلهای یک عاشق تنها ::.
سلام دوستای گلم

خوبین ؟؟؟؟     بچه های ف.یس بوک چطورن؟ خوبین

اینم عکس آخرین میتینگمنون به سلامتی اونایی که واسه عکس گرفتن فرار نکردن . دیدیم ما عکسمونم گذاشتیم تو فن جهرم شنا.سا.یی نشدیم دلتون بسوزه

 

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 12:4 |

 

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

عید همتون مبارک

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 14:36 |
 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 13:31 |
 

 

اگر گل بودم شاخه ایی از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست


داشتن را


برایت می نواختم


ولی افسوس که


نه بارانم ،‌نه اشک ،‌نه گل و نه عشق

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در دوشنبه هفتم شهریور 1390 و ساعت 13:15 |

 

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا ....

 

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.....

 

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود...

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در یکشنبه ششم شهریور 1390 و ساعت 18:5 |
 

گفته بودی : یا تو یا هیچکس ! ولی من ساده انگار فراموش کرده بودم که این روزها هیچکس هم برای خودش کسی است کسی حتی مهم تر از من . . .

 

هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق زنند ، خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود . . .

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 و ساعت 10:52 |
 

دوباره سیب بچین حوا...!!!! من خسته ام! بگذار از این جا هم بیرونمان کنند!! روزگاریست که شیطان فریاد میزند:آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد ...!!!!..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 21:58 |
 
فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست...


اما حیف این تازه اول یک زندگیست...


زندگی چیزیست شبیه یک حباب..

 
عشق آبادیه زیبایی در سراب...


فاصله با آرزو های ما چه کرد...


کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

 

+ نوشته شده توسط تــنها در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 12:0 |
 

وقتی گریبان عدم... با دست خلقت می درید... وقتی ابد چشم تو را... پیش از ازل می آفرید...وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید... وقتی عطش طعم تو را... با اشک هایم می چشید... من عاشق چشمت شدم...نه عقل بود و نه دلی... چیزی نمی دانم از این... دیوانگی و عاقلی...یک آن شد این عاشق شدن... دنیا همان یک لحظه بود... آن دم که چشمانت مرا... از عمق چشمانم ربود... وقتی که من عاشق شدم ... شیطان به نامم سجده کرد... آدم زمینی تر شدو... عالم به آدم سجده کرد... من بودم و چشمان تو... نه آتشی و نه گلی... چیزی نمی دانم از این... دیوانگی و عاقلی!...

 

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در دوشنبه بیستم تیر 1390 و ساعت 12:52 |

 

این همه غربت تلخ
این همه تنهایی
این همه غم ز کجاست؟؟


من امیدم به خداست...

این همه دلتنگی
این همه فاصله تا رویاها
این همه غم ز کجاست؟؟


من امیدم به خداست... 

من امیدم به همین ذره نور اینجاست
من امیدم به همین خلوت سرد
به همین یاد نگاه

به همین دغدغه ها
به همین رویاهاست

من امیدم به خداست. . . . . .

 

+ نوشته شده توسط تــنها در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 11:31 |

 

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم..»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 و ساعت 12:32 |
 

 I know what a pain in the Rainy Night
چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران Who will see my tears in rain drops
چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، چه کسی حس کرد سردی دستهایم را Who will hear my cries, I felt cold hands
هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها There was nobody there, I just had a heart
غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ، تنهایی مرا در میان خودش میگیرد حس میکنم بغض ، گلویم را میفشارد و قلبم تند تند میتپد Do not let my sorrows, my voice of sorrow, they will not feel alone in my hatred, my throat and my heart patter beating the Myfshard
به عشق کی میتپد ؟ I love beating? از دلتنگی کی اینگونه پریشانم ؟ What kind of nostalgia Pryshanm?
نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلم با تو نیست What remedies do not work when you do not
نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست Sorrows do not know what to say, I do not Hmzbany
چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست، Chshmhaym to know who is wet,
آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست! I wet the paper on which the bitterness of what is written!
چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، فریادی که گویا تنها ، خدا بود که شنید، حال مرا که دید ، از پریشانی من گریست. Who heard me cry in the rain, which seemed only to cry, I heard that, now that I see, I weep for the confusion.
چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام و در جستجوی چه هستم. Who know what I want, where I come from and what I'm looking for.

 

+ نوشته شده توسط تــنها در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 22:14 |

 

 

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟

فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 و ساعت 11:34 |
حمید مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است :
 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده توسط تــنها در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:6 |

 

 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

 فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

 مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. 

 ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

 

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد !

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:13 |

 

رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا

برای آدمای بی نشونه

 

همون بی ادعاهایی که گاهی

نمی دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمیخوان

 

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد

که میتونه رفیقو جا بذاره

 

رفاقت مثله خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق  ِ تو و من

میشه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 و ساعت 20:10 |



تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

معبود من برای تو در عاشقانه ترین شکل خود اشک می ریزم، شب ها در واژه ی

زیارت تو ذوب می شوم، روزهابا خاطره ی گام های تو از حجم غربت خودعبور می

 کنم و با چشم های بارانی ام جاده ی بی پایان اشک رانگاه می کنم.


 


 

دلم گرفته است! دلم مثل یک مدرسه در یک روز تعطیل گرفته است،احساس می

 کنم از یک ارتفاع عظیم به دامنه ی یک واقعه ی بزرگ سقوط می کنم،احساس می

کنم چکمه هایم تا زانوی زمین بالا آمده اند وپاهایم در غمناک ترین زاویه ی جهان

حرکت می کنند.

 


 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net


 

+ نوشته شده توسط تــنها در شنبه بیستم فروردین 1390 و ساعت 19:13 |

 

گاه یک سنجاقک  به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 و ساعت 19:56 |

ما معمولا عيد را به همراه ماهي ها از بازارچهء سر پل تجريش به خانهء مان مي آوريم. آنجا عيد زياد گران نيست، همينطور همه جا ريخته است و مردم با شاخه هاي سنبل و کيسه هاي ماهي قرمز لاي حال و هوايش وول مي خورند. بعضي از مغازه ها هم عيد را گران مي کنند و لاي روسريهاي رنگارنگ مي پيچند تا هر کس آنها را هديه بگيرد و بپوشد سرش پر از عيد بشود. دستفروشها عيد را در رنگها و سايزها و طعمهاي مختلف درهم و برهم مي چينند تا هر کس از جلويشان رو شود مست بي نظمي بساطشان شود و حواسش پرت شود و همهء پولهايش را به آنها بدهد تا نيم مثقال عيد بخرد. سر پل تجريش حتي داخل گوجه سبزها هم پر از عيد است، درست مثل وسط هستهء تلخ بادامهايي که از بس تويشان عيد ريخته اند سبز و چاق و تپلي شده اند. آنجا عيد سر و صداي قشنگي هم دارد. صداي چروک خردن يک اسکناس نو که با يک سيب سرخ معاوضه مي شود به فرياد لبوفروش پيري که براي محصولات زرشکي و آبدارش تبليغ مي کند گره مي خورد و روي همهمهء جمعيت نو نوار مشتريها مي رقصد. هر سال سر پل تجريش عيدها حراج است : زندگي ارزان است. بخريد و و بخوريد و ببريد.


چند روز قبل از عيد هيچ کس وقت ندارد. بانکها پول ندارند؛ تمام پرواز ها تاخير دارند و هيچ چيز سر جايش نيست. آسمان گيج است و وسط روزهاي آفتابي تگرگ مي بارد. حتي خورشيد هم گاهي حواسش به کارش نيست. آخر او هم مي داند که اين همه زندگي ديگر نيازي به تلاش و حرکت و حرارت ندارد. درختهاي حياط ما همينطور هول هولکي تمام شکوفه هايشان را مي ريزند وسط کوچه و جوب براي اينکه به همهء آنها آب برساند هميشه سر ريز است.

اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنسش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد و نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي دهد. يادم باشد اينبار که به خانه آمدم مقداري عيد بياورم، براي زندگي لازم است. عيد، يعني زندگي.



+ نوشته شده توسط تــنها در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 23:7 |
سلام بچه ها

امیدوارم چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه

به ما که خیلی خوش گذشت

جاتون خالی.عصرش که دوستام پیچوندن اومدن خونه ما تا طرقه درست کنیم آخه مامان بابای من نیستن خونمون یه پونزده شونزده روزی خالیه همش خدا خدا کردیم که اتفاقی نیفته که خدا رو شکر نیفتاد

خلاصه به هزار بدبختی اون ۱۰هزار تومن اکلیلی رو که خریده بودیم با سرنجا ریختیم رو هم شرو کردیم به ساختنش

آخرش بعد از این همه خرج و دردسر همش ۵۰تا طرقه گیرمون اومد اما نذاشتیم به دلمون بمونه رفتیم یه ۳۰-۴۰تایی هم طرقه پروانه ای و فشفشه خریدیم

بعدشم من ماشین باباموبرداشتم و با بچه ها راه افتادیم.تو راه پلیسا ماشین جوونا رو میگشتن اما ما خیالمون راحت بود چون طرقه ها رو یه جایی تو ماشین جاسازی کرده بودیم که به فکر جن هم نمیرسید

رفتیم تا رسیدیم جاده فرودگاه . آخه تو شهر ما همه اونجا جمع میشن واسه چارشنبه سوری

خلاصه اینقد طرقه زدیم و آتیش روشن کردیم و رو آتیش پریدیم که جونمون بالا اومد

امروز که داشتم عکسا رو نگا میکردم با خودم گفتم ای خدا چقد تو ما رو دوس داری که اینجوری جونمون رو نجات دادی.یه دونه از اون عکسا رو گذاشتم تا ببینین ما چه کارای خطرناکی میکردیم و خودمون خبر نداشتیم

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 و ساعت 18:9 |
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
+ نوشته شده توسط تــنها در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 16:49 |

ما كساني را كه به فكرمان هستند به گريه مي اندازيم.

ما گريه مي كنيم براي کساني كه به فكرمان نيستند.

و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند.

اين حقيقت زندگي است:

عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي،

هيچوقت براي تغيير دير نيست




!!!!حتي اگر تنها باشي!!!!


+ نوشته شده توسط تــنها در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 18:29 |
 

چشمان تو حروف را، بی استفاده می کنند! کافی است نگاه کنی زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم ؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 19:24 |

 

آموخته ام بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .
آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي !
آموخته ام داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .
آموخته‌ ام كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدن وي .
آموخته ام كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزرگسالي است .
آموخته ام كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .
آموخته ام كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي‌توانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم .
آموخته ام كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .
آموخته ام كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 19:3 |

شاید در پس این شب خورشیدی باشد و نمایان کند اندیشه مردان پلید را شاید در پس این دل چراغی باشد که نمایان کند آن سر درون را و شاید هم تاریکی......... وشاید هم روشنی . همه مانند همیم گاهی تاریک و گاهی روشن . گاهی به دنبال تاریکی میگردیم تا خود را پنهان کنیم . از چه چیز ، نمی دانم . گاهی هم از خورشید می گریزیم ، نکند چهره مارا به وضوح همه ببینند آخر برای ما فرق میکند . نباید بدانند ما همان انسانهای شایسته آنانم که می پرستند اگر پرسیدند بگوییم ما همانیم خورشید تابشش را عوض کرده. خوشا آنان که همانند که هستند . خورشید را برای تابشش و تاریکی را بخاطر گریه اش دوست دارم و خوشا آنان که به دنبال خویشن


+ نوشته شده توسط تــنها در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 11:19 |

 

 

 

برگهای پائیزی مثل ارزوهای نا تمام میمانند

ارزوهایی که با عبور یک عابر خسته و بی توجه زیر

پاهای ادمی له میشوند

و صدای خش خششان طنین دلنواز عصر های جمعه است

منهم آن برگ افتاده ام مسافر

با قدمی بگذر و تمامم کن....

 

+ نوشته شده توسط تــنها در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 22:57 |

 

چه کسی فهمید درد دلم را در آن شب بارانی
چه کسی دید اشکهای مرا در زیر قطره های باران
چه کسی شنید صدای ناله دلم را ، چه کسی حس کرد سردی دستهایم را
هیچکس نبود در آنجا ، من بودم و یک دل تنها
غمها مرا رها نمیکنند، غصه ها مرا صدا میکنند ، تنهایی مرا در میان خودش میگیرد حس میکنم بغض ، گلویم را میفشارد و قلبم تند تند میتپد
به عشق کی میتپد ؟ از دلتنگی کی اینگونه پریشانم ؟
نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلم با تو نیست
نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست
چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،
آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست!
چه کسی شنید صدای فریاد مرا در زیر باران ، فریادی که گویا تنها ، خدا بود که شنید، حال مرا که دید ، از پریشانی من گریست.
چه کسی فهمید من چه میخواهم ، از کجا آمده ام و در جستجوی چه هستم.

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 17:0 |

 

والنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می کرد. در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام کلادسیوس بود که دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمی خواستند بجنگند، و کلادسیوس این کمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترک عشق می دانست، پس همه ی نامزدی ها و ازدواج ها را ملغی اعلام کرد، همانطور که گفته شد والنتاین که در آن زمان یک کشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم کردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند.

پس از با خبر شدن پادشاه از این قضیه برای سر والنتاین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.

وقتی در زندان بود بسیاری از کسانی که او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند.

آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می کردند. تا اینکه سرانجام در روز ١٤ فوریه سال ٢٦٩ قبل از میلاد به قتل رسید.

یکی از ملاقات کنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت می کردند. روزی که قرار بود والنتاین کشته شود نامه ای برای تشکر از دختر زندانبان نوشت که با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.

در سال ٤٩٦ بعد از میلاد، پاپ کلادسیوس ١٤ فوریه را به افتخار او روز والنتاین نامید. از سالها قبل روز ١٤ فوریه کسانی که یکدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایای ساده ای چون گل می فرستادند.

در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود که از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در انگلستان کودکان به شیوه بزرگسالان لباس می پوشیدند و می خواندند:

صبحت بخیر، والنتاین

قفل هایت را مثل قفل های من باز کن

دو تا و سوی بعد از آن

صبحت بخیر والنتاین

در ولز، روز ١٤ فوریه مردم به هم قاشق های چوبی هدیه می کنند که روی آنها را با قلب و کلید تزیین کرده اند این اشیای تزیینی به این معناست که "عشق من، تو قفل قلب مرا باز کردی."

در قرون گذشته در این روز مردی که دختری را دوست داشته برایش لباس هدیه می فرستاده اگر دختر هدیه را می پذیرفته به معنای پذیرش خواستگاری او بوده است.

بعضی مردم عقیده دارند اگر در روز والنتاین یک سینه سرخ بالای سر دختری پرواز کند به معنی این است که او با یک دریا نورد ازدواج خواهد کرد. اگر یک گنجشک ببیند یعنی شوهرش فقیر ولی بسیار خوش اخلاق است و اگر یک سهره ببیند به معنای ازدواج با یک مرد میلیونر خواهد بود.

افسانه دیگری نیز می گوید اگر یک دختر یک سیب را از دم گرفته بچرخاند و در همین حال نام ٥ پسر مورد علاقه اش را به زبان بیاورد با پسری ازدواج خواهد کرد که در زمان ایستادن سیب نامش در زبان او بوده است و اگر همین سیب را از وسط بدو نیم کند تعداد تخمه های سیب تعداد فرزندان او خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 و ساعت 13:30 |
 
 
از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق من ! هر دردي را درماني است و اين تو هستي که بايد درمان دردهايت را بجويي

از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايي بخشد

خدا پاسخ گفت:

آفريده من آنچه بايد تکامل يابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست

از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند

خدا پاسخ گفت:

بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست بلکه آموختني است

از خدا خواستم تا مرا شادي و شعف بخشد

خدا پاسخ گفت:

نازنين من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست

از خدا خواستم تا رنج هايم را کاستي دهد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديکي به من است

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خدا پاسخ گفت:

پرور روح تو با تو اما آراستن آن با من

به خاطر داشته باش در مسير عشق ورزيدن به من

به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 و ساعت 20:42 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط تــنها در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 16:44 |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia